تبليغاتX
شورانگیز


شورانگیز

نوای منی، بی نوای توام/ بلای منی، مبتلای توام ...سرود منی، چنگ و عود منی/ وجود منی، تارو پود منی

 

من تو فکر ِ جانمازم
میریزی می توی ِ کاسه م  ؟!

| | 000 | |

 

ببین این آتش سرخی کزاین لبها گریزد

اگر رد کسی گیرد  چگونه خون بریزد

| | 000 | |

بهت زده اند خاکیان و افلاکیان

نزدیک است

سوگ زمینیان و

شور آسمانیان

ز گردن نهادن " تو " بر میثاق در میقات

و شوکت ات در میعاد

| | 000 | |

            دائم برای خودم دل تنگ می شم

                       بس که مدام در تو گم می شم


| | 000 | |

وسوسه شدم که برهنه کنم واژه ها را

و چون پیچک وحشی به آغوش کشم 

تمامی عریانیشان را و تا بلندا قد بکشم 

و در برشان گیرم و به در روم تا به افلاک

باز مبتلا شدم ...

| | 000 | |

قبل از آنکه نباشی یادت بماند


آن روزی را که دریچه ی پنجره هرگز درز گرفته نشد


و گیس سفید برف به اشک گرمم و تلخ نوشته های تو


سیاه گشت و آب شد


جاری شد تمام واژه های سرگشتگی و ...

و هنوز سرگردانم و

سنگینی هوای تنگ دلم

که هیچ کاغذی تاب این بار گران را نیاورد ...

| | 000 | |

            من ز هرچه غربت است بگسسته ام 


        من به دامان قریب دست بسته ام 


    من نمی گردم رها از قرب" او "


آن قریب داند که غربت زاده ام

| | 000 | |

سالیان سال است که

گم شده ام

در همین حوالی کودکی

گاه پیدا شده به کدورت زمانه و 

باز ... گم می شوم  

 

| | 000 | |

نقطه را کجا انداخته ایی ؟   

             که آوار را می دانی و آواز نمی شوی

| | 000 | |

هنوز بعد از این همه سال

دلتنگ کسی هستم

که هیچ کس نیست

| | 000 | |

آن زمان که پنج حسم کشید و چشید و ...

و اره در استخوانم به رقص آمد

آستانه ی جنون سینه به رخ کشید

 

آشنای راه گفت: عبور کن زین دروازه

درنگ جایز نبود و بی مهابا نعره شدم

چو ببر زخمی نیش دندان نشان دادم

آینه وار تاباندم آنچه بودند را ...

 

آنانی که اوراد می خواندند خاموش شدند

آنانی که زخم را دیدند با من گریستند

آنانی که زخم زدند به پستو خزیدند

گوش ها همه خفتند

 

حال من ماندم و آشنای راه

که دل به آشنا دادم نه به راه

 

| | 000 | |

 وسوسهء پیشانیم از حضورت

طغیان می کند برای سجودت

| | 000 | |

گاهی تکرار می کند                  

                 حادثهء چشمانم را باران

حدیث مکرر می خواند

               با من این روزها...

 

| | 000 | |

 

آن که زیبا رخی داد ز روز ازلم


چون نکو دید رخ خود، بدمید بر بدنم
 

| | 000 | |

 

گیسو در دست گیر

می توان در رویش و طراوتش مست گشت

یا که منقلب ز التهاب و تاب کمرش گشت

یا در انتهایش ز هم پیچید و پاشید ...

حال گیسو در دست گیر و استشمام کن معنا را

 

| | 000 | |

 بکش ململ شب را

نقش کن ماه را بر پیشانی

و خورشیدکان را بر چشمان

خط بزن خنده ام را تا برهم نریزد باغ نارنجستان ز پریدن پرستوها

نقش بزن مرا...

| | 000 | |

  های کرکسم

تو می شوی کسم ؟

کسر می کنی از بی کسیم ؟

| | 000 | |

 

من آن زنم که:

آن ورزاو در راغ میانهء آن درشتی های سینه ، گرده بر خاک می سابید

 ز هیبتم و رقت قلبم


...
و سور حشیش کلوخ می نمود هر سنگلاخی را 

و هر ترسی را شجاعت مفرط 

و هر ابر سترون را می باراند

و هر شمایی را می شست و به سما می راند

 اما واهی و میان تهی ...

 

| | 000 | |

 

عزم رفتن داری ؟ برو ... برو ...

هی ... شتاب نکن ... ناگفته ایی دارم ... بگویم بعد برو ... 

وقتی می روی هیچ باقی مگذار

کلامی ناگفته نماند؟! ... بگو و برو ...

که وقتی باز می گردی به یاد نداشته باشم رفتنت را و سخن ناگفته ات را

و بوی تازه گی قبلی ات را با خود بیاور

که همواره با من است شمیم لحظه های بودنت ...

مباد بیگانه باشد هوای من برای تنت ...!!!

 

| | 000 | |

 

قرارم بود که به گیسوی شب بیاویزم

و لب با هلال ماه آشنا سازم

اما ابری صورت ماه را پوشاند

و دل را غباری ز راه رسیده

...

 

| | 000 | |

 

چنگ میزنی در دشتیهای دلم 
که سخت پریشانم آن روز را
آری آن روز سیاه را

که در هم پیچاندی و پیچاندم 
خلوتی را برگزیدی و ساختی
که خلوت نگذاشتی خانه را

حال بگو بگو که چه کارش کنم دل را 

به کوی دلم میباری، بیپایان

ببین که ترک برداشته دلم
که به هیچ بندی تن نمیدهد
این خشکیده پیکر خیس 
از آن روز سیاه 

که عربده شدی 
نعرهای گشتم 
آن روز سیاه را

پر ز غضب بر زمین افتادی 
پر ز خشم بر زمین ماندم 
آن روز سیاه را 

خشک رفتی 
خیس ماندم 


بی صدا شدی
فریاد گشتم 

در خاک شدی
بر خاک ماندم 
آن روز سیاه را ...

 

 

| | 000 | |

 

باز به سوی تو می آیم خدایم 


نه با چشمی گریان که با لبی خندان

 
نه به پایی لرزان و دلی ترسان 


نه با بیم آنکه راه ندهیم و برانیم

 
نه با بار سنگین گناهانم و غفلتهایم

 
نه به امید اجابت خواسته های کوچکم 




با تنها آرزویم که تنها " تو" هستی و " تو" 


تنها نیازم که " تو" یی ای " بی نیاز" در میان نیازمندان

 
یگانه درمانم " تو" هستی ای " یکتا " طبیبم 




می آیم و " تو" را از " تو" می خواهم ، ای تنها درمان نیاز آرزویم 



استجابتم فرما ، یا الهی

 

 

 

| | 000 | |

 

میخواهم بگریم اما برای چی ؟

شاید بخندم ولی به چه ؟

فریادی شوم یا که آوازی

نوازش باشم و یا کشیدهایی

یا نوای بر آمدهی آن نی میان تهی

شاید نغمهی برآمده آن کلاویههایی که تلنگری خورده مینوازد زاریش

گوش جان را ؟

نه

پرواز میشوم این ملودی را در بیانتهای آسمان ...

 

 

| | 000 | |

 

همراه استرس و هیجان به روی سن راهی شدیم. نگاه کردم زنجیرها را و طبقات مختلف چوبی را و ... یادم آمد اولین باری که برای دیدن برنامهای روی صندلی نشسته بودم و فکر میکردم آن بالا چه خبره؟!

حالا میفهمیدم که تجربهی یکی شدن بیشتر از 120 نفر در یک قالب برای اجرای کنسرت چه مراحلی را در پشت سر میگذارد تا بر جان بیننده بنشیند.

به وقت نواختن دیگر خود نیستی و همه سکوت میشوی و نت و دستان رقاص رهبر

وقتی به خود میآیی که زمان انتراک شده و ...

چه زود پاسخم را با عمل داد!

حال میفهمم که یکی شدن دلها چه قدر در عینه سهولت سختیهایی و گذرهایی در پشت سر دارد تا همه همراه شوند و یکی را تجربه کنند ...

 

 

| | 000 | |

روحش سرکش بود و حساش سرشار و باید تخلیه میکرد خود را از این انباشتگی های درونی ...

وقتی چوب میدید از خود بیخود میشد

آغاز کرد تراش روی چوب را و پیکر تراشی شد به گفته " بزرگان این هنر" کم نظیر

مجسمههایش با بزرگان مقایسه میشد. اما خودش راضی نبود و بهترین را میخواست

بیش از ۳۰ اثر هنری تراش داده بود با جان و دل

به وقت تراش تمامی میشد چوب و اضافات را میریخت و با چشم بسته لمس میکرد تراشیدههایش را و ...

شبی با خشمی ز همسرش  تمامی پیکرهها را در داخل آتش انداخت و رفت ... همسرش نجات داد پیکرهها را و ...

او خشمگین که بود بدتر نیز شد . فریاد زد

نعره زد

دستهایش را در مقابل همسرش گرفت و با عربدهای پر از خشم و بغض گفت :

گفت : اینها رو باید نجات بدی

بر سینه کوبید و گفت این رو باید آزاد کنی. این چگونه نجات پیدا میکند؟

بر خود ضربه میزد و میگفت روحم را چه طور نجات میدهی؟

اگر اینها آزاد شوند. اگر اینها آزرده نشوند. اگر اینها آسوده باشند ... بیش و بهتر از این خواهند ساخت

خیلی کارها میتوانند بکنند که شاید به عقل نیایید

مثال ساختن و بر آتش انداختن

اما همسرش نفهمید !!!

تمام لذت همسرش این بود که پیکرهها را تمیز کند و روغن بزند

و پیکر تراش آزردهتر از دیروز و کمتر از فردا روزها را سپری میکرد

میسوخت و میساخت و میتراشید و میدید و دم نمیزد

دیگر فریاد هم نمیزد  

روحش و جانش زخمی عمیق برداشته بود و تاولی بر سینه مانده داشت

که جز مدارا کاری ز دستش بر نمیآمد ...

حالا خسته است

خسته از همه چیز حتا چوب

دیگه به تلنگری میشکست او که همه کوهی میدیدندش و او دیگر نقش کوه بازی میکرد و بر باور آنها میافزود و ...

حالا میخواهد بیارامد

حالا سکوت کرده و ... 

خواب جسم در آغوشش میکشد و به رخوت می رود دمادم

اما ... اما روحش همچنان در شعله ی عشق آن یگانه می سوزد و برجا نمی گذاردش و

برپا می داردش ...

 

 

| | 000 | |

چشمانت را پاک کن ز رنگها و نیرنگها

زلال بنگر در لابه لای پردههای چشمانت

بگذار صافیی باشند که جاری میکند از برون به درون و

از درون به برون

چشم آینهی دل است

آلودهگی بیرون را به درون نکش

که آلوده میکند دل را

دل ناپاک چشمانی شیطانی را به نمایش میگذارد

پاک کن چشمانت را

...

 

| | 000 | |

دعایم کنید تا تاب بیاورم

من اینجا

او را نمی دانم

خبر را نمی شناسم

چه خواهد رسید از احوال او

گوش به زنگ دارم و دل در گرو یار ازل

دعایم کنید

 

| | 000 | |

اعتراف میکنم که چشمانم تارج میکند زیباییها را و در وجود انباری دارد انباشته که سر ریز میشود ز آن دزدیهایش

گاه به قهقههای ذوق کودکان میبردم در شور

گاه به اشک جاری که گوشهی موزون موسیقی بیداد را آواز میخواند

گاه به رقص میآوردم در پس کوچههای شش و هشت اصفهان

گاه زانو به آغوشم میکشاند در دشتیهای دلنواز

گاه به شوق و سرجنباندنهایی در شوشتریهای ریخته در درونم

گاه سهگاه را به عربده میکشاندم

گاه به نوازش دعوت میکند دستانم را بر سر دخترک کولی

و ماهور که به آرامش میهمانم میکند

هر چه میچرخاندم همان اصفهان است که بر پا میدارد اندام درون را به بغضی آلوده به شوق و شور  

و ...

دوباره چشمانم به تارج میرود در خلقت آن خالق و انبان انباشته میسازد و ...

آری اعتراف میکنم که دزد است چشمانم !

 

 

| | 000 | |

در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند
و سیاهی و تباهی به نهایت خود رسید،...
تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد!

ده فرمان:

1-هیچ انسانی، انسان دیگر را نکُشد.
2-هیچ انسانی، به انسان دیگر تجاوز نکند.
3-هیچ انسانی، به انسان دیگر دروغ نگوید.
4-هیچ انسانی، به انسان دیگر تهمت نزند.
5-هیچ انسانی، از انسان دیگر غیبت نکند.
6-هیچ انسانی، مال انسان دیگر را نخورد.
7-هیچ انسانی، به انسان دیگر زور نگوید.
8-هیچ انسانی، بر انسان دیگر برتری نجوید.
9-هیچ انسانی، در کار انسان دیگر تجسس نکند.
10-هیچ انسانی، انسان دیگر را نپرستد!

پس از آن
سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت،
تا اینکه روزی شیطان ، چاره ای اندیشید.
او گفت:
ای دوستان، کلمه ای یافته ام که بسیار از او بیزارم
اما
به زودی با افزودن تنها همین یک کلمه به ده فرمان، همه چیز را به سود خودمان،
تغییر خواهم داد

و ده فرمان چنین شد:

1-هیچ انسانی، انسان مؤمن دیگر را نکُشد.
2-هیچ انسانی، به انسان مؤمن دیگر تجاوز نکند.
3-هیچ انسانی، به انسان مؤمن دیگر دروغ نگوید.
4-هیچ انسانی، به انسان مؤمن دیگر تهمت نزند.
5-هیچ انسانی، از انسان مؤمن دیگر غیبت نکند.
6-هیچ انسانی، مال انسان مؤمن دیگر را نخورد.
7-هیچ انسانی، به انسان مؤمن دیگر زور نگوید.
8-هیچ انسانی، بر انسان مؤمن دیگر برتری نجوید.
9-هیچ انسانی، در کار انسان مؤمن دیگر تجسس نکند.
10-هیچ انسانی، انسان دیگر را نپرستد! مگر اینکه بسیار مؤمن باشد!

آنگاه شیطان ادامه داد:
اینک ای دوستان
به سوی انسانها بروید و به وسوسه بپردازید
و کاری کنید که هیچ کس، هیچ کس را مؤمن نپندارد،
جز آنان که از دنیا رفته اند!

 

از کلک خیال

| | 000 | |

در قفسِ فنچی انداختن جوجهای را، آب و دانش دادند. جوجه آب خورد و دانه را نیز, رُشد کرد و باز خورد و رُشد کرد چنان که از قفس پیشی گرفت! حال فقط فشار بود و فشار! خط میلهها بر تن پرنده و نقش اندامش بر قفس!

حال تو بگو کدامین بر کدام میفشردند؟!

عقاب تیز بین که نیازی به چرخاندن سر نداشت آسمان را مینگریست و در رویا شناور و بیپروا از تنگناها ره آسمان میپیمود و ...

میلهها در قفس خود درگیر ...

 

| | 000 | |

www . night Skin . ir